|
|
|
|
|
استاد ؛ استاد است. فرقی نمی کند او را چه صدا کنند ؛ که مریدان مراد خود را میابند و تا به حضور نرسند بیتابند... قیصر ؛ شاعر بود و استاد ؛ رفت اما به جا ماند... دستور زبان عشق را نوشت ؛ تا بدانیم عشقبازی ؛ رسمی دارد که بی آگاهی از آن دستیابی به معشوق اگر ناممکن نباشد بسیار دشوار خواهد بود ؛ هرچند سادگی و لطافت سرودن یک ترانه را داشت... روحش شاد و یادش پایدار هفت بیت تا استاد ناگاه بود ضرب خبر ؛ پشتمان شکست: "دستی عبوس"پنجره ای را دوباره بست دستی که فرصت از شب دیدارمان گرفت مردی دگر ز نسل غزل ...آه..شد ز دست
"قیصر"امیر شعر و "امین"..."پور" عشق بود قلبش وسیع بود و در آن مهر از الست "دستور عشق" را به "زبان"یاد داد و رفت استاد واژه های غزل ؛ پرکشید و رست دروازه دلش چو نگاهش گشاده بود آن را تمام عمر به روی کسی نبست چشمش همیشه شرجی و خیس جنوب بود مهرش چگونه بود که بر سینه می نشست؟! "تا آمدم كه با تو خداحافظي كنم بغضم امان نداد و خدا.... در گلو شكست"
|
||
|
|
|
|
|
خسته شدم از بس نوشتم و لبانم را وادار کردم به روزه سکوت...
خفه شدم بس که بغض هایم را لبخند کردم و هر که دلتنگ بود ؛ لبنشینش شدم و ثانیه شمار خوشیهای ناپایداری که گاه بوسه می شد و گاه شعر سرخی که از جنس زخم من بود.
اگر کبوتری دیدی که خیس پرواز بود این روزهای بی باران خشک لعنتی ؛ دل من است که از میانه توفان صبر گذشته است نصیحت را قفسش مساز که راستی راستی خسته است و بیش از آن که یارایش باشد پریده و پرشکسته است ...
می دانی... دلم از نجواهای در قفای شبه مردانی گرفته که "یک کلاغ: چهل کرکس" می کنند و به تمسخر آنچه می نشینند که خود نمی دانند ؛ بی که گاه اندیشه ای داشته باشند. آنها که در این بازار ؛ هنر بی هنری دارند و فخر می فروشند به آنچه ندارند...
نه این که به از آنها باشم ؛ تنها نمی خواهم به سازی برقصم که اگرش این تن زخمی را نجنبانی میانه اش ؛ انگ عقب افتادگی می خوری و برچسب "سنتگرای افراطی خاک برسر"!... که خاک بر سر اینی که هنرش نام داده اند ؛ اگر این هنر است و هنرمند امروزی هر ننه قمر است!
بر من ببخش اگر از جاده ادب به در شدم که این بی ادبان را زبان از وصف حال ناتوان است و می دانم که بعد ازاین ؛این راه همچنان بی پایان است... مگر ِ؛ خیال خوب خیست ، خوابهایم را خطاب شود و کابوس هایم را به رویایی بشوید...
شاید ندانی ؛ زیباترین ماه دنیا مهمان هر شبه من است این پلکهای بسته را باورت اگرم نیست ؛ همین حالا برخیز و به آیینه ای که کنج اتاق دل داری نگاه کن! |
||
|
|
|
|
|
از شب بغض آمدم ، در کوله؛ آه آورده ام بی طلوع چشم تو ؛ دل روسیاه آورده ام زیر این سربی بی بارش ؛ سپهر غم ، عزیز من به باران حضور تو پناه آورده ام خواب را ...برگشته ام از شانه های ترد تو عطر تو دارد تنم ؛ سوغات راه آورده ام!
ماه آبی من ! امشب ظلمت دل را بتاب داغ آغوشت ، دلی پاک از گناه آورده ام کوه غم ، شرمنده از وسع حضورت کاه شد ماه چاه رازمی؛ شب را گواه آورده ام دل ز من کندی و رفتی تا فراموشت کنم من در اینجایم ولی... دل سربه راه آورده ام!
ای تمام من فدای لمحه ای لبخند تو شهد شعرت را لبان بوسه خواه آورده ام |
||
|
|
|
|
|
می نویسم...
می نویسم آه و کاغذم آتش می گیرد... می نویسم آه و دلم گر می گیرد و کاغذم آتش می گیرد ...
می نویسم آه و چشمانم خیره ماه می شود و دلم گر می گیرد و کاغذم آتش می گیرد... می نویسم آه و... بیا عبور کنیم و بگذریم از این گلایه های دوباره... امشب ؛ قلم نرمش دیگری دارد دستهایم را؛ که ماه مرا نزدیکتر است ؛ انگار در سینی نقره اش ، مهتاب را تعارف شب زنده دارانی می کند که تاب دیدار خواب را ندارند و در حال مستی زخم ؛ هایهای می بارند. حالا عزیز ماه دیدار ...بیا و ببین... بیا و ببین چقدر خسته ام... چقدر خسته ام و ماه نشسته ام ... چقدر خسته ام و شعر را دست بسته ام و ماه نشسته ام ... چقدر...
بیا اما بگذریم...که بی عبور اگر باشیم : می شویم مثل همین مردابی که شهرش نام داده اند و قایق های کاغذی خیالی که غرقه شب و روز آنند... بگذریم آبی ...بگذریم ؛ تا بوسه باران عشق شویم و گونه ها به عطر گل محمدی سرخ کنیم و لب به داغ ... اما نه ؛ بگذریم... |
||
|
|
|
|
|
...و واژه های لبت عاشقانه می بارد دلم چگونه ز شعر تو دست بردارد خدای را همه آبی ؛ چه کرده ای با من؟ خیال خیس تو دست از سرم نمی دارد
شمیم خوب بهاری در این زمانه پیر در این دیار که دستی گلی نمی کارد عزیز شرقی من ؛ آفتاب اندیشه به من بتاب دلم سایه بر نمی دارد "به راه عشق شما ایستادن آسان نیست شکست دادن هفت دیو خستگی دارد"۰
۰ بیتی از استاد |
||