|
|
|
|
|
برای هرم خنده هات باران خجالت می کشد گر بغض دل را وا کنم روزی اگر بر شانه هایت مامنی پیدا کنم روزی اگر دلتنگی کنج نگاهت مانده را در پنجمین فصل از کتاب سال غم پیدا کنم بگذار تا آسوده باشم ؛ بی ریا ؛ مثل خودت: ای کاش چون غم ، ذره ای ؛ خود را به قلبت جا کنم
گم می شوم در راهوند درد و شب تا می رسد عاشقترین غمگین دنیایم ؛ چرا دل وا کنم؟! با من بمان ؛ همراه از جنس من ، ای آبیترین تا گونه ات را شعرزار سرخ این لبها کنم دنیای من زیباست ؛ شبهایش ولی زیباتر است خوب است مثل کودکی، با شعر تو لالا کنم... |
||
|
|
|
|
|
دیریست لحظه ها بی شتابند و شتابی که "دنیا" را گرفته است درک نمی کنند. جمعه ها دیر می آیند و زود می روند ؛ گویی به کرشمه ای بسنده می کنند و دل از ثانیه ها نبرده ؛ حجاب دوباره می گیرند. دیریست شبی که اذهان بی پنجره روزمرگان بی آفتاب را فرا گرفته است ؛ چشم انتظار برق ذوالفقاری است که شعاعهای نور را هدیه چشم انتظاران سپیده ای بی غروب می کند. من اما ، اینجا بر صندلی رخوتی نشسته ام که روز مره گی نصیبم کرده است. ماه را در راه می بینم و آه را ضمیمه بیگاه چاه می کنم.حالا زنبقهای انتظاری که تا تو قد می کشند ؛ مرا به امیدی دوباره دعوت می کنند و آفتابی که می درخشد ؛ ترانه های ترنم نشین تمامم را به طوافی تفتیده می نشاند. حال نوشتن دارم!عشقی منبعث از بی تکلفی زبان الکنم ؛ شکوه شرقی تو را در استحاله ای ؛ جوهر نشان این سطور دلتنگی می کند. دورترها جاده ای است که خلنگزارها را در می نوردد و عاشقانه ها را کویری این دستهای تبدار می کند. آنجا که نور با آیینه آشتی کرده است و هر چه تصویر آبی است قاب لحظه های بی تکلف تو را خواندن می شود. حس می کنم انگشتانم از نو می رویند. از تو که می نویسم همه ام از نو می روید و مرا در کوچه باغی که عطرین عبور تو می شود تولدی دوباره می بخشد. می خواهم آفتابی باشم که دل از خورشید بر نمی دارد ؛ هر چند مرا راه یابی به غباری که روشنای سپیده می شود نیست که چه جای آفتاب! دواری که مرا می آید چشمانم را جبر بستن می کند..... چشم که می گشایم ؛ دلم تنگ آدینه نیامده می شود. اصلا دلم تنگ همه آدینه های نیامده ای است که باید در یکی از آنها تولد دوباره زمین را جشن عشق گرفت. حالا اما دستهایم بوی غربتی قریب این ثانیه های گر گرفته را دارد.شکافی که سایه ها از آن در من رخنه می کنند را باید پر کنم. نور را کم آورده ام .آفتاب راقحط باور شده ام! خدای را کوچه باغ های بی عبور را از عطر حضور بیاگن و این غربت بی آیینه را تصویر روشن حضور بخش! خدای را ، خستگیها را آواز عبور کن و شمایل بی نقاب آفتابی ات را به احساس باران خورده مان آسمانی افق آجین کن. خدای را؛آدینه ها را خنجرین انتظاری دیگر مکن. |
||
|
|
|
|
|
برای حس ترد تو دلت از بی گذر آینه ها دلگیر است یا شب و حادثه با ذهن ترت درگیر است؟ هر چه باشد شب ومن یار قدیمی هستیم از همین است که اواز من عالمگیر است جان لبهای گل سرخ نشینت ؛ دنیا ... چرخ تو مانده جوان یا غزل من پیر است؟
غم بی حاصل دل را به دو گندم بفروش که لب ساکت من شعر لبت را گیر است! این که هر شب شده لیلاکده ای ، هر شعرت از جنون است ؛ که هر واژه تو اکسیر است خواهر بارانی ام ؛ ای یار "هل من نا..."ی من قلب شعرم از کمان یاد تو در تیر است خوب دل آبی ؛ عزیز هر شب من ؛شعر تو... وقت ،از نیمه شبان رفت و قلم زنجیر است..... ع.ک |
||
|
|
|
|
|
آمده ای اینجا که فرار نکنی. آمده ای آرام بگیری. اگر آرام ندارد برایت ، برو. دارد؛ بنشین راحت سرت را بگذار زمین ، بخواب. ....................................................... آن حرفها پاک شدند اما ردشان هست. از همان ردشان است که تو خوب را از بد تشخیص می دهی عین صاحب کفش که از رد کفشش می شناسیش. خب اشتباه هم می کنی اشتباه هم می کنی ، ولی گاهی.... کوروش علیانی / "باران خلاف نیست" از تو ؛ با من
درد از من ، عشق از تو؛ زخم از من،خنجر از تو سایه از من ، ماه از تو ؛ بال از من ، پرپر از تو اشک از من، گریه از تو؛شانه های خیس از من آسمان ابری از من ؛ بارش سیل آور از تو خستگی های تن تو ، بازوان باور من آخر عشق ،اول از تو ؛ اول عشق آخر از تو! شب شمردن ازمن ودل را سپردن از تو و من جاده آتش مرا و نخلهای بی سر از تو سرخی از من؛ سبزی از تو؛لاله زار خیس با من بوسه از من؛گونه از تو؛شبنم نیلوفر از تو
|
||
|
|
|
|
|
همین چند ساعت پیش بود در سفری بی بازگشت نشستم به اقلیم خیال بی که دغدغه خطر بی که آماده باش نشانه گیری با کمان ابروانت باشم که دل در یقین تو غوطه می خورد همین چند ساعت پیش رهای دیدار دوستی قدیمی دل به خیال دوباره تو پرید در آسمان مرطوب مدیترانه ای و من سوار باد شدم تا تو را پرنده شوم
همین چند ساعت پیش دستهای دور مانده ات را طرح قلب ساختم با پنجه هام و تو در سایه نشینی که مرا ستر ندیدن می کرد آفتابی از تبسم را گشودی ؛بی بدیل مثل آن شب که تو مهتاب شدی که رهم تاریک و فانوس دلم خاموش بود شبی از شبها مرا باز صدا کن ،ای رها تا من از هر جا که باشم گونه های سیب باران خورده ات را بوسه گاه لب کنم تا میان خلوت آتشنشین دستهای داغ تو تا تماشای سحر ریزان و باران ؛ تب کنم |
||
|
|
|
|
|
بی که ترانه ای رسد ؛ گاه ز دست می شود جنگ ،میان دل ومن...وقت شکست می شود
وقت دوباره رش زدن ؛ در گذر از کویر غم تیر کمان عشق تو باز ز شست می شود
رهای خیر مطلقم میان صبح شانه هات ز کفر زخمهای من؛دل تو-پرست می شود! خنجر آتشین خاطرات گر گرفته را غلاف لحظه می کنم که زخم، مست می شود برای بوسه ای شدن به صورت سپیده ات گذشته ام ز مرز شب؛ حرف الست می شود رسیده ام ز راه و شب دوباره سر رسیده است نرو ؛ بمان ؛که غیر تو؛ هر چه که هست ، می شود |
||