تبليغاتX
بی پروا

 

شبانه از من و... مهتاب شانه های تر از تو

غزل نشین لب از من ؛ ترانه تا سحر از تو

 

ستاره از تو و آیینه از تو ؛ ازتو سپیده

عبور از من و باران؛ نگاه پشت سر از تو

 

 

زمن ترنم بوسه بر عطر گونه سیبت

شکاف سینه شب: من ؛ طلوع مستمر از تو

 

دوباره خاطر من در هجوم خنجر مژگان:

و زخم ؛ باور دل_این شهید بی سپر_ از تو

 

تو خسته از بد ایام و من ز غصه دوری

تو خسته ای و تویی تر؛منم که خسته تر از تو!  

 

بزن به تیر نگاهت نگاه بی زره ام را

رهایی از من و رویای خیس بال و پر از تو

 

نهاده ای سر یاد ؛عاشقانه سینه من را

توان رفتن من نیست؛ آه ؛ بی گذر از تو

+ نوشته شده در  دوشنبه 12 شهریور1386ساعت 10:26 PM  توسط خدنگ  | 

 

دیگر نخواهمت که شبم را سحر کنی

این پنجه های یخزده را شعله ور کنی

 

امید واپسین دلم باشی و به شب

از عاشقانه های سرودم حذر کنی

 

باشی و ماه باشد ومن محو روشنی

ناگاه از "پلنگ- نشینم" سفر کنی

 

پشت دوباره؛ ابری غمها به بند درد

بنشینی و نگاه مرا دربدر کنی

 

آیینه های قلب مرا مانده عکس شب

وقت است تا زمین و زمان را خبر کنی!

 

دلخوش نشسته ام به تماشای زندگی

در این دقایق سیه "جان به سر کنی"

 

 

شاید که در میانه رویای صادقی

یک لحظه چشمهای مرا مفتخر کنی

 

چون است این که می رسی و مثل زندگی

چون برق می روی که مرا خون جگر کنی؟

 

صد بار گفته ام ؛ صد و یکبار شد : عزیز

شعری دوباره باش رهم را به در کنی!!! 

 

اینجا که مانده ام دل من تنگ بودن است

تنگ تو و تو قلب مرا تنگتر کنی!

 


دلتنگی مضاعف من شعر شد بیا

تا باز کوچه های دلم را سحر کنی!!

+ نوشته شده در  جمعه 9 شهریور1386ساعت 5:47 PM  توسط خدنگ  |