تبليغاتX
بی پروا

 

بگریز ودرد را به من وچاه واگذار

من را برو ز خویش و هر از گاه وا گذار

 

دلتنگی عمیق مرا غرق غم مشو

مد غم مرا به تب ماه واگذار

 

بگریز و فارغ از همه ام هیچ را بخند

دل را به همنشینی بیگاه واگذار

 

         

 

آه است و نی نشین نوایی گرفته نای

دیگر ترانه های مرا ؛ آه واگذار

 

قد می کشی میان من وسرو می شوی

کوهی کنند مردم از این کاه واگذار

 

درویش گونه ام ، همه ام خاک و آتش است

دستم به آسمان نرسد ؛ شاه واگذار

 

دل می شود ز خویش و تو را سخت می تپد

هر چند گشته ای ز دل آگاه واگذار

+ نوشته شده در  یکشنبه 18 شهریور1386ساعت 11:16 PM  توسط خدنگ  | 

از آتش عبور تو من ؛ آب مي شوم
با شعر گرم دلت خواب مي شوم

دنيا که بی قرار  قراری نمانده است
تو بي خيال و من همه بی تاب مي شوم

در موجهاي باوردل گيج می خورم
در قایق سکوت به گرداب مي شوم

       

دردستهاي زنده رستم نشسته مرگ
حيران مرگ باور سهراب مي شوم

دیگر دم از سکوت نزن ؛ با لبان تو

من بوسه گاه خلوت مهتاب مي شوم

می بوسمت ز دل که بدانی همه توام

از شرم گرمخونی تو آب می شوم


در لابلای گیسوی تو باز دل گم است

این می شود _به جان تو_ ناياب مي شوم

در ارتفاع قله شب ماه می شوی

تا دره هاي گمشده پرتاب مي شوم

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 16 شهریور1386ساعت 6:21 AM  توسط خدنگ  |