|
|
|
|
|
بگریز ودرد را به من وچاه واگذار من را برو ز خویش و هر از گاه وا گذار دلتنگی عمیق مرا غرق غم مشو مد غم مرا به تب ماه واگذار بگریز و فارغ از همه ام هیچ را بخند دل را به همنشینی بیگاه واگذار
آه است و نی نشین نوایی گرفته نای دیگر ترانه های مرا ؛ آه واگذار قد می کشی میان من وسرو می شوی کوهی کنند مردم از این کاه واگذار درویش گونه ام ، همه ام خاک و آتش است دستم به آسمان نرسد ؛ شاه واگذار دل می شود ز خویش و تو را سخت می تپد هر چند گشته ای ز دل آگاه واگذار |
||
|
|
|
|
|
از آتش عبور تو من ؛ آب مي شوم دردستهاي زنده رستم نشسته مرگ من بوسه گاه خلوت مهتاب مي شوم می بوسمت ز دل که بدانی همه توام از شرم گرمخونی تو آب می شوم
این می شود _به جان تو_ ناياب مي شوم تا دره هاي گمشده پرتاب مي شوم |
||