تبليغاتX
بی پروا

 

هرگز نپرسیدی از من شب را فراتر...بماند

بگذار تا ز این راز ، دل شعله ور بماند

 

بگذار تا بجنگیم با درد ؛ تیغ بردار

حتی اگر از تو تنها، برق سپر بماند

 

بگذار در دل شب ؛ حجم ستاره باشم

اعجاز کار دل نیست ؛ شق القمر بماند!

 

دل را چه کار با سر؟ سر را چه کار با یار؟

بگذار این دل تنگ ؛ آتش به سر بماند

 

شعر دوباره ای باش این هرم شب نشین را

                                          تا  بارش نگاهت ؛ در من شناور بماند

 

من مست زخم سرخم در این خمار دنیا

تا رهزنی دل را یاد ابوذر بماند

 

تردید را مده ره وقتی که عاشق هستی

عشق است  آن که کنجش؛ دل مستمر بماند

 

             

 گفتی که سرخ لب باش تا بوسه ات بمانم

سرخم هنوز از زخم ؛ ...دل – محتضر- بماند!

 

ای کاش می چکیدم از خنده های خیست

تا با ورود شادی ؛ غم پشت در بماند

 

آوار شبنم است و صبحی که خیس عشق است

می خواهمت بگویم....نه این دگر بماند

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 29 شهریور1386ساعت 8:24 PM  توسط خدنگ  | 

هر چه در خيال پر مي كشم ؛

 تنها آسمان نگاه توست؛

با دلی میانه آن که چون خورشیدی می درخشد

به تو رسیده ام ؛

 هر چند زخم نشین گذشته های دور ؛

دردآویز آینده ای نزدیک

 

و هر چند هستم  
 به خدا می سپارمت که بهترین نگهبان دلهاست از شیطان درون

شب یا روز ؛ فرقی نمی کند...

 

                                  


می رسی و در حضورت  غصه پر پر می شود

دل از آتش می زند بیرون ؛ سمندر می شود

 

می شوی لبخنده ای در این شب دلواپسی

می شوم آرام و روحم ناگهان تر می شود

 

می رسی و می رسانی ام به اقلیم دعا

در نمازم می نشینی ؛ وقت باور می شود

 

ماه می خندد کنار گونه هایت مهربان

آفتاب از چشم تو سر می زند ؛ زر می شود

 

خسته از آوار دلتنگی چرا ؛ آبی دلم؟

این که از ناگه گذر کردی ؛ همه سر می شود

 

جان شب بوهای یادت راز این با من بگو:

نیستی و این هوا از تو معطر می شود!

 

با من یکرو گله بگذار ؛ آبی وببار

اگرت باران نبارد ؛ دل مکدر می شود

 

گفته ای "وقت خداحافظ ؛ چه فرقی: روز و شب؟"

روز و شب دل در زلال تو شناور می شود

 

 دلنشین کوچه باغ دوستی ؛ همراه دل

کی دلت باور نشین این برادر می شود؟

 

این برادر ؛ این همان آتش گزین ناگزیر

این که هر شب کتف یادش سرخ خنجر می شود...

 

***

"می رسی و مهربانی سایه گستر می شود

چشمهای من پر از فصل کبوتر می شود"

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 29 شهریور1386ساعت 1:24 AM  توسط خدنگ  | 

تو سپیدی... من سیاهم...تو همه خنده ، من آهم

تو صفای آسمونی ؛ من زمین پر گناهم

 

منم آیینه غمها توی این "شبیه شدن ها"

تو ولی چشمه ماهی تو شبان بی پگاهم...

 

                 

 

تو سراسر آفتابی ؛ دل من نقش بر آبی

جنگه بین  گرگ ومیش افق داغ نگاهم!

 

جنگل سبز دوباره حس رویش از تو داره

با من اما روز :تاره ، میون مه گناهم

 

نمی شه ستاره شی ، حیف! توی آسمون بختم

که سپیدی؛ من سیاهم،تو همه خنده ؛ من آهم...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 28 شهریور1386ساعت 1:49 AM  توسط خدنگ  | 

باز قایق دقایقم را گرداب دلواپسی ؛ بازیچه خود کرده است و امواج دلتنگی مرا به جریان سیال رود اندوه سپرده است.

 

از اسب افتاده ام اما از اصل نه ؛ که اگرم نیک بنگری همه ام را زره یاد پناه است : چون پلنگی که حافظ ماه است ؛ هر چند دل نا آرامم را چون همیشه ظاهری سربراه است.

 

شمشیر ایمانم را در دست راست دارم و کمان ابروانت را پنجه فشرده چپ ؛ تا یسار عشق  و یمین یاد را پاسدار باشم از حرامیان تردیدی که حمایل زرد رنگ شک به سینه دارند و از سبز احساس و سرخ غزل ؛ بی که بدانند چرا، کینه دارند...

 

 

می دانی ؛ دیشب میانه خواب وبیداری ؛ افسانه خواهر خورشید و برادر ماه را کسی حوالی خیالم خواند که صدایش لحن دلنوشته های تو را داشت...

 

پس دلتنگم مگذار و ترکش خالی ام را که گردن آویز شانه ام دارم از خدنگهای راستی بیاگن ؛ که می دانم هر شب چون دیده بانی در سایه ها ؛ نشسته ای به نظاره ماه ؛ آنسان که من...

خدای را خبری...

  یک جاده تا خدا

شبچشم دلتنگ من از هر روز غم تر مانده است

از باور پرواز دل یک بال پرپر مانده است

 

 پر پر زنان رفتی اگر از بام احساس دلم

در سینه پرواز من شوق کبوتر مانده است

 

در کوهسار دستهام یک جاده مانده تا خدا

در انزوای جنگلم عطر صنوبر مانده است

                   

  

مرهم نشینی این پلنگ زخمی بی ماه را

بی تو مرا ؛ اینجا حدیث پشت و خنجر مانده است

 

این چند شب خواندم تو را در دلنوشت آخرین

این است قلبم با دلت خواهر- برادر مانده است...

+ نوشته شده در  دوشنبه 26 شهریور1386ساعت 4:15 AM  توسط خدنگ  | 

دلتنگم ؛ گرفته ام ؛ از خود رفته ام و در خود مانده ام.

 

قریبه ای غریبم و غریبه ای قریب ؛ بی شکیب ؛ مانده در اعجاز سرخ گونه هات؛ عطر گرم نهفته سیب

 

باز غریبم. حس بیگانگی با روح بی آفتاب خود دارم که دیریست هزارتوهای بی چراغ ذهنم را تا روزنه ای به سوی آسمان می کاود.

 

قریب این زخمستان درد آجینم.سمت سایه و سکوت منزلی یافته ام که ترانه های شبزده را رهنمون جزیره تنهایی می کند.آنجا که فانوسی گمشدگان را رهنمون نیست و گرداب اندوه بلم شادی را غرقه خود  دارد.

 

دیگر ؛ خورشید را در دست می گیرم و از گرمای یاد تو وجودم را گر می گیرانم. می دانم ،این جاده ای که تا تو پیچ و تاب می خورد ؛ انجامی به افق روشن چشمهای تو خواهد داشت.

 

....حسی غریب دارم که تو را هرگز نخواهم دید ؛ هر چند همیشه هستی و در حضوری ، من در غیابم که دلم را حضور بی آفتاب مردمکان سیاه این شهر پلک گشاده مانده ،تسخیر سایه ها کرده است.

 

این می شود که از تو تا ماه پل می زنم . دستهایم را به سمت ضریح طلایی آفتاب که فردا جاری خواهد شد ؛ بلند می کنم و تو را می جویم ؛ با این که می دانم جز در حضور دل پیدایت نمی کنم.

 

جای پایت را می گیرم و تا کوچه باغی که همین نزدیکی است می آیمت . نماز "سحرگاه را در محراب ابروان" تو می خوانم  و "دست دعایم " را به قنوت دستانت پیوند می زنم.

 

بی گاه ؛ دریا می شوم ؛ آرام و آبی ؛ بی که توفانی ؛ بی که گردابی.... تنها غرق در وسعت مهربان لبخند آفتابی تو....

 

بیا و دلتنگم مگذار. 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 22 شهریور1386ساعت 0:11 AM  توسط خدنگ  |