|
|
|
|
|
ای... قفل است سینه از غم و دل را کلید نیست دنیا به خواب رفته ، غزل را نوید نیست دنیا که بی کلام وتغزل نشسته ؛ شب مانده سیاه و وقت سحر ، روسپید نیست " ما آن پیاده ایم که از پا فتاده ایم در عرصه وجود ، سواری پدید نیست"0 سرخ رباعی ام ؛ دلم اماست زرد درد حتی میان نیمه شبم ؛ "بو سعید" نیست
بیهوده مانده ای تو مرا منتظر ؛ عدم زخمی که خورده باز دلم ...ای ... شدید نیست! ای با من و نشسته به دیدار ماه ؛ شب با اینکه عاصی ام ؛ دل تنگم پلید نیست جان برادر ، ای همه پیدای دل نهان گیری خبر ز زخم که بینی شهید نیست؟ 0 بیتی از رهی |
||
|
|
|
|
|
خدا کند که دلم ، زخم تیغ درد بماند شبانه های نگاهم ستاره گرد بماند خدا کند که بیایی و شعر ؛ سرخ بخندد وگرنه مثنوی عشق ؛ چهره زرد بماند
من و کجاوه آتش ؛ من و چکاچک باران عجین آتش و آبم در این نبرد...بماند عزیز ماه نشینم ؛ عبور کرده ترینم زمین نشسته داغم - اگر چه سرد - بماند به شوق پر زدن تو در آسمان نگاهم دلم که تکپر عشق تو مانده ؛ فرد بماند کجاست سرخ لبانت ؛ در این شبانه بی تو دعا کند؛ دل من چون همیشه مرد بماند |
||
|
|
|
|
|
باورش برای من سخت است ؛ حتی دشوارتر از تمییز دشمن از دوست ، میانه میدان ؛ وقت نشانه گیری و هدف نشاندن صحیح خدنگ در کشاکش تحرک رزمجویان... ¤¤¤ اینها که می نویسم – اینبار- از سر دلتنگی است ؛ از آمدن های پر معنا و رفتن های ناگاه مبهم... از دلواپسی های دوباره و مولوی گونه پی شمس را گرفتن و صدها هزاران افسوس اگر به دیدار دوباره نرسیدن... ¤¤¤ دلتنگیم عمیق است عزیز آنقدر که دیگرم یارای نوشتن از سر شوق نیست و هر چه هست تصویری از پایان ناگاهی است که آغاز دوباره کابوسهای شبانه من خواهد بود ؛ این نابرادران مانده با ذهن من که خسته خوابم خواهند و اسیر دوباره چاه با آهم... گمانم نبودکه "اینجا پایان پایان است" حالا اما خلاف دلخواهم دارم از شبهه های بی حاصل به در می آیم و قبولم می شودکه وقت وقت فرجامی بی فرجام است... ¤¤¤ این قرارمان شاید نبود ؛ اصلا هیچ را قراری نداشتیم به زبان ، مگر به دل ؛ که مقبول رسوم این زمانه مهم نیست... زین پس مرا یارای نوشتن نیست که قلمم شکسته و پنجه ام قفل این قلم مانده ؛ به پاس این لا اقل پانزده سالی که هیچگاه غیر آنچه دل گفت ننوشت و علیرغم آنچه جدی و شوخی برچسب خورد ؛ قلم به مزدی را نیاموخت . شاید باور نکنی اما خودم را بی پرواگونه غرق "رنگ عقیق چای و طعم غلیظ قند " خواهم کرد و نوشته هایم را ثبت ورق پاره های ذهنم می کنم " تا باشی ؛ تا باشم..." باید بروم ... باید نشانی تپه هایی را که تا آدینه موعود کوه می شوند و صدای تیشه های هزارساله از آنها به گوش می رسد پیدا کنم ؛ کاش بیش از این دلم مقبول لیلا بود ؛ که این مجنون را سر یافتن نشانی های مبهم لیلا نیست مگر آنکه خدا خودش یاری دهد.... هر درودی را سلام الوداعی است ؛ هرچند که تا ابد منتظر می مانم... |
||