تبليغاتX
بی پروا

                                                         ای...

قفل است سینه از غم و دل را کلید نیست

دنیا به خواب رفته ، غزل را نوید نیست

 

دنیا که بی کلام وتغزل نشسته ؛ شب

مانده سیاه و وقت سحر ، روسپید نیست

 

" ما آن پیاده ایم که از پا فتاده ایم

در عرصه وجود ، سواری پدید نیست"0

 

سرخ رباعی ام ؛ دلم اماست زرد درد

حتی  میان نیمه شبم ؛ "بو سعید" نیست

 

 

بیهوده مانده ای تو مرا منتظر ؛ عدم

زخمی که خورده باز دلم ...ای ... شدید نیست!

 

ای با من و نشسته به دیدار ماه ؛ شب

با اینکه عاصی ام ؛ دل تنگم پلید نیست

 

جان برادر ، ای همه پیدای دل نهان

گیری خبر ز زخم که بینی شهید نیست؟

 

0 بیتی از رهی

+ نوشته شده در  پنجشنبه 5 مهر1386ساعت 11:48 PM  توسط خدنگ  | 

 

خدا کند که دلم ، زخم تیغ درد بماند

شبانه های نگاهم ستاره گرد بماند

 

خدا کند که بیایی و شعر ؛ سرخ بخندد

وگرنه مثنوی عشق ؛ چهره زرد بماند

 

    

 

من و کجاوه آتش ؛ من و چکاچک باران

عجین آتش و آبم در این نبرد...بماند

 

عزیز ماه نشینم ؛ عبور کرده ترینم

زمین نشسته داغم - اگر چه سرد - بماند

 

به شوق پر زدن تو در آسمان نگاهم

دلم که تکپر عشق تو مانده ؛ فرد بماند

 

کجاست سرخ لبانت ؛ در این شبانه بی تو

دعا کند؛ دل من چون همیشه مرد بماند   

+ نوشته شده در  چهارشنبه 4 مهر1386ساعت 11:26 PM  توسط خدنگ  | 

باورش برای من سخت است ؛

حتی  دشوارتر از تمییز دشمن از دوست ، میانه میدان ؛ وقت نشانه گیری

و هدف نشاندن صحیح خدنگ در کشاکش تحرک رزمجویان...

¤¤¤

اینها که می نویسم – اینبار- از سر دلتنگی است ؛ از آمدن های پر معنا و رفتن های ناگاه مبهم...

از دلواپسی های دوباره و مولوی گونه پی شمس را گرفتن و صدها هزاران افسوس اگر به دیدار دوباره نرسیدن...

¤¤¤ 

دلتنگیم عمیق است عزیز

آنقدر که دیگرم یارای نوشتن از سر شوق نیست و هر چه هست تصویری از پایان ناگاهی است که آغاز دوباره کابوسهای شبانه من خواهد بود ؛ این نابرادران مانده با ذهن من که خسته خوابم خواهند و اسیر دوباره چاه با آهم...

گمانم نبودکه "اینجا پایان پایان است"

حالا اما خلاف دلخواهم دارم از شبهه های بی حاصل به در می آیم و قبولم می شودکه وقت وقت فرجامی بی فرجام است...

¤¤¤ 

این قرارمان شاید نبود ؛ اصلا هیچ را قراری نداشتیم به زبان ، مگر به دل ؛ که مقبول رسوم این زمانه مهم نیست...

 

زین پس مرا یارای نوشتن نیست که قلمم شکسته و پنجه ام قفل این قلم مانده ؛ به پاس این لا اقل پانزده سالی که هیچگاه غیر آنچه دل گفت ننوشت و علیرغم آنچه جدی و شوخی برچسب خورد ؛ قلم به مزدی را نیاموخت .

 

شاید باور نکنی اما خودم را بی پرواگونه غرق "رنگ عقیق چای و طعم غلیظ قند " خواهم کرد و نوشته هایم را ثبت ورق پاره های ذهنم می کنم

" تا باشی ؛ تا باشم..."

 

باید بروم ... باید نشانی تپه هایی را که تا آدینه موعود کوه می شوند و صدای تیشه های هزارساله از آنها به گوش می رسد پیدا کنم ؛ کاش بیش از این دلم مقبول لیلا بود ؛ که این مجنون را سر یافتن نشانی های مبهم لیلا نیست مگر آنکه خدا خودش یاری دهد....

 

هر درودی را سلام الوداعی است ؛ هرچند که تا ابد منتظر می مانم...

+ نوشته شده در  دوشنبه 2 مهر1386ساعت 4:25 AM  توسط خدنگ  |