تبليغاتX
بی پروا
نشسته ام که بیایی ...

دلم را بسته ام پای ضریح مهتاب ...

دستهایم گشوده مانده اند تا آغوش دوباره ای باشم رسیدنت را ...

ساحل وسیع دلم در استقبال رسیدن امواج زلال بودنت بیدار مانده است و دستهای التماسم در جست وجوی آبی های آرامت چشم به راه ...

دريای آرام من ؛آبي بي توفان ؛ اینک غرق  وسعت مهربان لبخند آفتابي توام میانه اینهمه موجی که می آیند و باز می گردند و من تنها به لحظه ای تر شدن دلخوش کرده ام...

دیدار را از من مدار که همه ام همین را مانده است ؛ هر چند هر چه نانوشته مانده است ؛ دلت انگار همه را خوانده است.

دریای وجودی تو ؛ یک ساحل آرامم

داغ از گر خورشیدم ؛ گرم است غزلهایم

دلتنگ که می مانم در هرم غروب دل

امواج تو می خندد ؛ تر می شود احساسم

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 12 مهر1386ساعت 10:21 PM  توسط خدنگ  | 

غم بود و زخم ...و سرخ ؛ دلم را نشسته بود

وقتی که دست سبز دعا هم شکسته بود

آیینه های خیس دلم بی ترک ولی

تصویر ماه ؛زخم شکافی گســــــسته بود

در کوچه های هر شبه باران نمی چکید

مردی میان دشمن و دستی که بسته بود

مردی تمام آتش و باران ؛ تمام مرد

مردی که دشنه های دلش دسته دسته بود

مولای کوچه های مدینه ؛ دیار نور

              اینک میان کوفه خائن ؛ چه خســـــــته بود             

                                    ۰۰۰۰۰۰۰                        

بی یار و بی مدد ؛ همه آه و تمام ، چاه

"صد٬ نَه٬ هزار مـــرتبه شاید شکسته بود"۰

 

                                             ۰ مصرعی از "مهتاب"

+ نوشته شده در  چهارشنبه 11 مهر1386ساعت 2:15 PM  توسط خدنگ  | 

هوای این شبها عجیب ؛ قریب است

انگار ماه را گرفته باشي توي دستهات و مهتاب از چشمهايت رفته باشد يكراست توي دلت...


انگار كه دعوت نشده مهمان شده باشي جايي كه غريبستان درد است و قريبزار عشق...

 آنوقت صاحبخانه اي كه نمي شناسيش و مي شناسدت بهتر از خودت ؛ مي آيد و آنقدر عزتت مي گذارد كه شرم از سراپايت مي رود بالا و خودت را آنقدر پايين مي بري تا ديده نشوي...

وجودش اما آنقدر عاشقت مي كند كه هي سر بلند مي كني و هي بر پنجه پا مي شوي و مي خواهي جمالش را بيشتر ببيني و تا نگاهت مي كند خجالت زده دوباره پايين مي روي و از استيصال اين حال ؛ باران همه ات را مي شويد و مي برد آنجا كه عرب ني انداخت...

آن وقت است كه از خود مي روي و همه محو جمال ؛ مي خواهي برسي به سرچشمه كمال تا بي كه خجلتي باشد روي ماه يار را باشي همه ديدار...


اين مي شود كه كلمه مي شوي و واژه واژه ضربان دلت هماهنگ مي شود با كلامي كه از كلماتت ساخته مي شود و مي شوي آني كه توانت باشد دريافتن  معاني...

ماه كه در آمد ؛ دوباره ديدار باش در كوچه باغ نيايش و دل بگير از هر چه خواهش ؛ غير از گرفتن سر يار به شانه دل و تا لبخند زرين آفتاب ؛ بنشين به بارش و نوازش


+ نوشته شده در  دوشنبه 9 مهر1386ساعت 7:31 PM  توسط خدنگ  | 

شکسته خسته غمی ؛ بیا و اعتراف کن!

بیا و خنجری که شک کشیده است غلاف کن

ستاره از شبت بگیر و روشنا ز سایه ها

ســــــــپید تو ؛ سیاه من ، بیا و ائتــــلاف کن!

من عکس روشنای تو ؛ پر از هجوم سایه ام

بشوی سایه ام ز نور و اندکی خلاف کن!!

در اعوجاج مانده سر ؛ ز حل چیســــــتان دل

بخند و لا اقل گشایشی در این کلاف کن

دل همیشه خسته ام ، عزیز خود شکسته ام

   برای وا شــــدن بیا و گرد غم طواف کن   

                                           ۰۰۰۰۰۰۰   

دلت اگر که تنگ مانده این هوای گریه را

شبی به شانه ام نشین و قصد اعتکاف کن

+ نوشته شده در  یکشنبه 8 مهر1386ساعت 1:6 AM  توسط خدنگ  |