تبليغاتX
بی پروا

...و واژه های لبت عاشقانه می بارد

دلم چگونه ز شعر تو دست بردارد

 

خدای را همه آبی ؛ چه کرده ای با من؟

خیال خیس تو دست از سرم نمی دارد

 

شمیم خوب بهاری در این زمانه پیر

در این دیار که دستی گلی نمی کارد

 

عزیز شرقی من ؛ آفتاب اندیشه

به من بتاب دلم سایه بر نمی دارد

 

"به راه عشق شما ایستادن آسان نیست

شکست دادن هفت دیو خستگی دارد"۰

 

 

                                                                          ۰ بیتی از استاد

  

+ نوشته شده در  جمعه 20 مهر1386ساعت 0:4 AM  توسط خدنگ  | 

 چه هوای غریبی است این کوچه های دوباره دلتنگی را ؛

نیم بارانی و نیم هرم شبانه بی تو...

 

چه باران لطیفی است ؛ چه رویشی است دوباره کوچه ها را در ترنم ناودان های کوچه و شمعدانی هایی که روزهاست پشت پنجره دلم به انتظار مانده بودند...

دلم سیبی است انگار نیم سبز و نیم سرخ ...

سبز رویشی که مثل همین جنگل نزدیک روستای سادگی در باران می روید و فردا شبنم نشین گلبرگهای سرخ وحشی خواهد بود

و

سرخ زخمهای عمیقی که چون شکافهای خنجرین دلم عطر تلخ شقایقهای کوه ایستادگی را دارد در این برهوت بی بلندی که با آمدنت سبز خواهد رویید...

  

حالا دلم دارد می رود به عیادت نخلهای بی سری که زمانی سبز بودند وحالا مانده اند که در این روزگار ریا زده سرخ بمانند یا انتظار سبزشان را تا اشتیاق همیشه باران و بوسه سرخ سراپا نگاه دارند...

 

چه باران داغی است ... تنم شولای لرز از خود می اندازد و دل عریانم زیر باران به سماعی بی وقفه می ایستد ؛ آنسان که پلنگ عشق به نظاره چهره ماه...

 قلمم پر می زند در قفس پنجه ام و تا می نویسم "سلام..." پر می گیرد و خداحافظی می کند؛ می پرد تا بلندای باور و این می شود که می مانم منتظر تا در این بی قلم بی کلام مانده ؛ سلامم را پذیرا باشی و غزلی را که در راه است باور کنی...

 

اگرت هنوز اشتیاق هوای دوباره داری ؛ بیا...

اگر نه ؛ زودتر بیا ! که مشتاق هوای تازه ات مانده ام و دیده به راه نشانده ام.

چشم انتظارم مگذار...

+ نوشته شده در  سه شنبه 17 مهر1386ساعت 7:57 PM  توسط خدنگ  |