|
|
|
|
|
می نویسم...
می نویسم آه و کاغذم آتش می گیرد... می نویسم آه و دلم گر می گیرد و کاغذم آتش می گیرد ...
می نویسم آه و چشمانم خیره ماه می شود و دلم گر می گیرد و کاغذم آتش می گیرد... می نویسم آه و... بیا عبور کنیم و بگذریم از این گلایه های دوباره... امشب ؛ قلم نرمش دیگری دارد دستهایم را؛ که ماه مرا نزدیکتر است ؛ انگار در سینی نقره اش ، مهتاب را تعارف شب زنده دارانی می کند که تاب دیدار خواب را ندارند و در حال مستی زخم ؛ هایهای می بارند. حالا عزیز ماه دیدار ...بیا و ببین... بیا و ببین چقدر خسته ام... چقدر خسته ام و ماه نشسته ام ... چقدر خسته ام و شعر را دست بسته ام و ماه نشسته ام ... چقدر...
بیا اما بگذریم...که بی عبور اگر باشیم : می شویم مثل همین مردابی که شهرش نام داده اند و قایق های کاغذی خیالی که غرقه شب و روز آنند... بگذریم آبی ...بگذریم ؛ تا بوسه باران عشق شویم و گونه ها به عطر گل محمدی سرخ کنیم و لب به داغ ... اما نه ؛ بگذریم... |
||