تبليغاتX
بی پروا

از شب بغض آمدم ، در کوله؛ آه آورده ام

بی طلوع چشم تو ؛ دل روسیاه آورده ام

 

زیر این سربی بی بارش ؛ سپهر غم ، عزیز

من به باران حضور تو پناه آورده ام

 

خواب را ...برگشته ام از شانه های ترد تو

عطر تو دارد تنم ؛ سوغات راه آورده ام!

 

 

ماه آبی من ! امشب ظلمت دل را بتاب

داغ آغوشت ، دلی پاک از گناه آورده ام

  

کوه غم ، شرمنده از وسع حضورت کاه شد

ماه چاه رازمی؛ شب را گواه آورده ام

 

دل ز من کندی و رفتی تا فراموشت کنم

من در اینجایم ولی... دل سربه راه آورده ام!

 

ای تمام من فدای لمحه ای لبخند تو

شهد شعرت را لبان بوسه خواه آورده ام

+ نوشته شده در  پنجشنبه 3 آبان1386ساعت 9:27 PM  توسط خدنگ  |