تبليغاتX
بی پروا

 شاعر ، شاعر است ؛ رفته باشد یا نه ، فرقی نمی کند ؛ که واژه های صمیمی اش ، دلها را محوحضور می کنند و آماده عبور..

استاد ؛ استاد است. فرقی نمی کند او را چه صدا کنند ؛ که مریدان مراد خود را میابند و تا به حضور نرسند بیتابند...

قیصر ؛ شاعر بود و استاد ؛ رفت اما به جا ماند...

دستور زبان عشق را نوشت ؛ تا بدانیم عشقبازی ؛ رسمی دارد که بی آگاهی از آن دستیابی به معشوق اگر ناممکن نباشد بسیار دشوار خواهد بود ؛ هرچند سادگی و لطافت سرودن یک ترانه را داشت...

روحش شاد و یادش پایدار

  

هفت بیت تا استاد

 

 

ناگاه بود ضرب خبر ؛ پشتمان شکست:

"دستی عبوس"پنجره ای را دوباره بست

 

دستی که فرصت از شب دیدارمان گرفت

مردی دگر ز نسل غزل ...آه..شد ز دست

 

 

"قیصر"امیر شعر و "امین"..."پور" عشق بود

قلبش وسیع بود و در آن مهر از الست

 

"دستور عشق" را به "زبان"یاد داد و رفت

استاد واژه های غزل ؛ پرکشید و رست

 

دروازه دلش چو نگاهش گشاده بود

آن را تمام عمر به روی کسی نبست

 

چشمش همیشه شرجی و خیس جنوب بود

مهرش چگونه بود که بر سینه می نشست؟!

 

 "تا آمدم كه با تو خداحافظي كنم

بغضم امان نداد و خدا.... در گلو شكست"

 

 

پ.ن:نگارش این سطور را مدیون دوست خوبم رضا ظریفی هستم. راستش می ترسیدم با نوشتن اینها برچسب "خودچسبانی به استادامین پور" را بخورم به ویژه آنکه چند روزی در محضرشان -شاگردی که سعادتش نبود- حضور داشته ام.به هر حال تنها دلنوشته ای است متاثر از پرواز بی بازگشت استاد ؛ همین...

 

  http://www.dordunak.blogfa.comدستنویس

+ نوشته شده در  دوشنبه 14 آبان1386ساعت 6:48 AM  توسط خدنگ  | 

خسته شدم از بس نوشتم

و لبانم را وادار کردم به روزه سکوت...

خفه شدم بس که بغض هایم را لبخند کردم

و هر که دلتنگ بود ؛ لبنشینش شدم

 و ثانیه شمار خوشیهای ناپایداری که گاه بوسه می شد

و گاه شعر سرخی که از جنس زخم من بود.

حالا بغضم را پر می دهم تا تو...

اگر کبوتری دیدی که خیس پرواز بود این روزهای بی باران خشک لعنتی ؛

دل من است

که از میانه توفان صبر گذشته است

نصیحت را قفسش مساز که راستی راستی خسته است

 و بیش از آن که یارایش باشد پریده و پرشکسته است ...

 

می دانی...

دلم از نجواهای در قفای شبه مردانی گرفته که "یک کلاغ: چهل کرکس" می کنند

و به تمسخر آنچه می نشینند که خود نمی دانند  ؛

بی که گاه اندیشه ای داشته باشند.

 آنها که در این بازار ؛ هنر بی هنری دارند

و فخر می فروشند به آنچه ندارند...

 

نه این که به از آنها باشم ؛

تنها نمی خواهم به سازی برقصم

که اگرش این تن زخمی را نجنبانی میانه اش ؛

انگ عقب افتادگی می خوری و برچسب "سنتگرای افراطی خاک برسر"!...

که خاک بر سر اینی که هنرش نام داده اند ؛ اگر این هنر است

و هنرمند امروزی هر ننه قمر است!

 

بر من ببخش اگر از جاده ادب به در شدم

که این بی ادبان را زبان از وصف حال ناتوان است

 و می دانم که بعد ازاین ؛این راه همچنان بی پایان است...

مگر ِ؛ خیال خوب خیست ، خوابهایم را خطاب شود

و کابوس هایم را به رویایی بشوید...

شاید ندانی ؛

زیباترین ماه دنیا مهمان هر شبه من است این پلکهای بسته را

باورت اگرم نیست ؛

همین حالا برخیز

و به آیینه ای که کنج اتاق دل داری نگاه کن!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 10 آبان1386ساعت 4:16 AM  توسط خدنگ  |