|
|
|
|
|
خسته شدم از بس نوشتم و لبانم را وادار کردم به روزه سکوت...
خفه شدم بس که بغض هایم را لبخند کردم و هر که دلتنگ بود ؛ لبنشینش شدم و ثانیه شمار خوشیهای ناپایداری که گاه بوسه می شد و گاه شعر سرخی که از جنس زخم من بود.
اگر کبوتری دیدی که خیس پرواز بود این روزهای بی باران خشک لعنتی ؛ دل من است که از میانه توفان صبر گذشته است نصیحت را قفسش مساز که راستی راستی خسته است و بیش از آن که یارایش باشد پریده و پرشکسته است ...
می دانی... دلم از نجواهای در قفای شبه مردانی گرفته که "یک کلاغ: چهل کرکس" می کنند و به تمسخر آنچه می نشینند که خود نمی دانند ؛ بی که گاه اندیشه ای داشته باشند. آنها که در این بازار ؛ هنر بی هنری دارند و فخر می فروشند به آنچه ندارند...
نه این که به از آنها باشم ؛ تنها نمی خواهم به سازی برقصم که اگرش این تن زخمی را نجنبانی میانه اش ؛ انگ عقب افتادگی می خوری و برچسب "سنتگرای افراطی خاک برسر"!... که خاک بر سر اینی که هنرش نام داده اند ؛ اگر این هنر است و هنرمند امروزی هر ننه قمر است!
بر من ببخش اگر از جاده ادب به در شدم که این بی ادبان را زبان از وصف حال ناتوان است و می دانم که بعد ازاین ؛این راه همچنان بی پایان است... مگر ِ؛ خیال خوب خیست ، خوابهایم را خطاب شود و کابوس هایم را به رویایی بشوید...
شاید ندانی ؛ زیباترین ماه دنیا مهمان هر شبه من است این پلکهای بسته را باورت اگرم نیست ؛ همین حالا برخیز و به آیینه ای که کنج اتاق دل داری نگاه کن! |
||