تبليغاتX
بی پروا - خیس پرواز

خسته شدم از بس نوشتم

و لبانم را وادار کردم به روزه سکوت...

خفه شدم بس که بغض هایم را لبخند کردم

و هر که دلتنگ بود ؛ لبنشینش شدم

 و ثانیه شمار خوشیهای ناپایداری که گاه بوسه می شد

و گاه شعر سرخی که از جنس زخم من بود.

حالا بغضم را پر می دهم تا تو...

اگر کبوتری دیدی که خیس پرواز بود این روزهای بی باران خشک لعنتی ؛

دل من است

که از میانه توفان صبر گذشته است

نصیحت را قفسش مساز که راستی راستی خسته است

 و بیش از آن که یارایش باشد پریده و پرشکسته است ...

 

می دانی...

دلم از نجواهای در قفای شبه مردانی گرفته که "یک کلاغ: چهل کرکس" می کنند

و به تمسخر آنچه می نشینند که خود نمی دانند  ؛

بی که گاه اندیشه ای داشته باشند.

 آنها که در این بازار ؛ هنر بی هنری دارند

و فخر می فروشند به آنچه ندارند...

 

نه این که به از آنها باشم ؛

تنها نمی خواهم به سازی برقصم

که اگرش این تن زخمی را نجنبانی میانه اش ؛

انگ عقب افتادگی می خوری و برچسب "سنتگرای افراطی خاک برسر"!...

که خاک بر سر اینی که هنرش نام داده اند ؛ اگر این هنر است

و هنرمند امروزی هر ننه قمر است!

 

بر من ببخش اگر از جاده ادب به در شدم

که این بی ادبان را زبان از وصف حال ناتوان است

 و می دانم که بعد ازاین ؛این راه همچنان بی پایان است...

مگر ِ؛ خیال خوب خیست ، خوابهایم را خطاب شود

و کابوس هایم را به رویایی بشوید...

شاید ندانی ؛

زیباترین ماه دنیا مهمان هر شبه من است این پلکهای بسته را

باورت اگرم نیست ؛

همین حالا برخیز

و به آیینه ای که کنج اتاق دل داری نگاه کن!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 10 آبان1386ساعت 4:16 AM  توسط خدنگ  |