|
|
|
|
|
استاد ؛ استاد است. فرقی نمی کند او را چه صدا کنند ؛ که مریدان مراد خود را میابند و تا به حضور نرسند بیتابند... قیصر ؛ شاعر بود و استاد ؛ رفت اما به جا ماند... دستور زبان عشق را نوشت ؛ تا بدانیم عشقبازی ؛ رسمی دارد که بی آگاهی از آن دستیابی به معشوق اگر ناممکن نباشد بسیار دشوار خواهد بود ؛ هرچند سادگی و لطافت سرودن یک ترانه را داشت... روحش شاد و یادش پایدار هفت بیت تا استاد ناگاه بود ضرب خبر ؛ پشتمان شکست: "دستی عبوس"پنجره ای را دوباره بست دستی که فرصت از شب دیدارمان گرفت مردی دگر ز نسل غزل ...آه..شد ز دست
"قیصر"امیر شعر و "امین"..."پور" عشق بود قلبش وسیع بود و در آن مهر از الست "دستور عشق" را به "زبان"یاد داد و رفت استاد واژه های غزل ؛ پرکشید و رست دروازه دلش چو نگاهش گشاده بود آن را تمام عمر به روی کسی نبست چشمش همیشه شرجی و خیس جنوب بود مهرش چگونه بود که بر سینه می نشست؟! "تا آمدم كه با تو خداحافظي كنم بغضم امان نداد و خدا.... در گلو شكست"
|
||